تبليغاتX
.: روزهای تنهایی :. - پاسخی به جنگجویان عزیز ...
یادداشت هایی برای هیچکس
جنگجو ؟

اول جواب این سوال مرا بده :

آیا انسان یعنی که انفجار

وزندگی ، پرتاب از رحم به ته گور؟

دیگر شفای عقل ، در اعتبار عشق و جنون نیست ؟

 

گفتی از اول شروع کن بی عرضه ...

ولی آخر این اول کجاست ؟

چرا نمیابم که اول کجا بود و چه شد ؟

اولین دوست ؟

اولین عشق ؟

اولین خیابانی که نامش بیابان بود

اولین دوستی که به هندیها ، برای اخته شدن دوچرخه جایزه داد.

اولین عشقی که منجر به ازدواج و تنفر شد .

اولین غمی که نام او شادیست

اولین شاعری که به دنبال واژه ها خود را دار زد

اولین ها ...

چقدر بسیارند و بی گمان  ((فیثاغورث))در لابیرنت عدد یک  گم شد ، چرا که نفهمید عدد یک چیست و از کجا به میان ریاضیات ره یافته است .

راستی فکر کرده اید که یک چگونه پیدا شد؟

با اشراف و الهام ؟

یک چیست ؟

از کجاست ؟

مبداء کجای زمان است ؟

در بینهایت آغاز در کجاست ؟

و اولین در آخرین پنهان نیست !

( آه جنگجو گله نکن که از تاریخ خودمان چیزی نگفتی )

اولین مدرسه

و اولین معلمی که در خاطرم می آید ، معلم خط بود و 

 جنگجو یادت هست 

 چقدر افتخار به اصفهانی بودنت و سلطان حسینت میکردی ؟

آری افتخار هم دارد ((سلطان حسین )) که میگویند خط بدی نداشت

درباره ی سلاطین همیشه میگویند و چه چیزها که نمیگویند...

وقتیکه فتنه ی افغان  به دروازه ی نصف جهان رسید ، یعنی به پایتخت ، یک شیر پاک خورده محیا شد ، این نکته را به عرض رساند:

با ترس و لرز ، من من کنان به نحوی از انحاء گفت : عالیجناب ، افغان رسیده به اطراف اصفهان .

شاهنشه بزرگ که حالی خوش داشت ، در بحر خوشنویسی خود غرق گشته بود ، بعد از گذشت دیرزمانی سرتاپا یعنی که سرسری بر او نگاه کرد و فرمود :

- ها...، در اطراف اصفهان ؟

- عالیجناب دگر مرز اصفهان در هم شکسته است .

شاهنشه بزرگ خنده کنان گفت :

امروز یک (( ن )) نوشته ایم ، که دایره آن زیباتر است از کل جهان ...

و چنان که میدانید ، افغان رسید و او ... در ژرفای آینه گم شد.

آری باید ستون یادبودی بنا کنیم ،

برای دایره (( ن ))

و اصفهان

و سلطان حسین خردمند

خوشنویس

که خرقه اش به گرو رفت ...

 

گفتی شعر !

داشتم به دیوان حافظ روی تاقچه نگاه میکردم . بسیار پیش از این با حافظ آشنا شده ام 

در باغکوچه های غزلش پرسه میزدم ، امروز سالهاست که با اویم .

دست مرا گرفت ، بر خم راهی اشاره کرد.

آنگاه در شیار بیتی گفت : (( بی آشنا مرو! ))

امروز از عمق آینه فریاد میشد : (( با آشنا مرو ))

این شاعر، این پیر ، این مراد ، همیشه حرفی دارد برای گفتن ...

آری من از شعر چیزی نمیدانم

 

امروز به رسم ایام تعطیل دستی به سروروی این خانه کشیدم.

زیر تختم پر از کتاب بود .

ما در کتابها بیهوده پرسه زدیم و هیچ نفهمیدیم .

کلمات را چون سقز ، بیهوده سق زدیم ،هیچ نفهمیدیم.

ما ناشناخته چه کارها که نکردیم ، با ذهن و با کلام ، چرا که اول کلام بود

برخی کتابها چیزی نداشت بفهمیم و برخی چیزی داشت که ما نفهمیدیم.

هنگام عاشقی چرا انسان با کتاب هم آغوش میشود؟

آیا کتاب مسکن این بیماری خطرناک است ، یا اینکه ناقل آن ، کتاب این اعتیاد زمین گیر؟

آری

در چهارده سالگی با حافظ آشنا بودم

آن روزها که درک نمیکردمش دیوانه وار میسوختم در کوچه باغهای غزلش

ولی حالا گهگاه تفاُلی ...

امروز به خواندن نی نامه ی ((مولانا)) معتادم .

با خواندنش احساس می کنم ((نوستالوژی)) چیست و میکروب آن را در گاهواره ی من کشت داده اند .

صادق هدایت هفده بیت اول آن را از سمفونی پنج بتهوون بزرگتر دانست

صادق خلف ترین فرزند عشق بود

و شاملو یادش به خیر ...

دست مرا گرفت  و به کهکشان برد...

آری

کتابهایی هست که به خواندنش نمی ارزد

کتابهایی هست که باید از بر کرد

(( بیکن )) فیلسوف دزد انگلیسی گفته ست :

بعضی کتابها را باید چشید و برخی را باید با حمله حریصانه ای بلعید، تنها کتابهای نادری هستند که باید خوب آنها را جوید و هضم کرد!

آری کتابهایی هست که باید همیشه خواند ، چون ((حافظ)) ، ((مولوی))

کتابهایی هست که باید با خود به قعر چاه برد چون ((بوف کور))

اما کتابی نیست که بتوان آن را سوزاند !

مگر که اسکندر باشی یا ...

 

گفتی تاریخ ، دنیا

کدام تاریخ ؟

کدام دنیا ؟ دوست من ؟

این قصرهای عاج ! که در شرق و غرب تلمبار گشته اند

اهرام ثلاثه ، کاخ سپید ، قصر کرملین و ...

غده هایی بدخیم بر سینه ی زمین ، زخمهایی دهان گشاده ، هر خشت آن بر روی لاشه ی بشر آوار گشته ، اهرام درد ...

تابوت کیست ، میدانی ؟

فعلا تابوت حرمت انسانیت است ...

و سازمان  ملل ، جغرافیای خون ، ((حق و تو)) ، سند قتل عام

 

هشدااااااااااااااااااار!

این فیلم ها ، این کتابهای همه قصه های شاد ، این طرح ها و تصاویر رنگارنگ ، دامند ، دام!

و این کتابها و مجلات گوناگون که موشها ز خوردن آنها پرهیز میکنند ، سنگ اند ، سنگی به جام بلورین عمر ما، سنگی به جام

 

گفتید منطقی باش ...

باید کتابهای منطق را در شوت زباله ها انداخت .

باید که برد ، باید که باخت ...

(( ارسطو )) با آنکه اطلاع  ز منطق داشت ، بی رهنما ، به راه جهنم  قدم گذاشت .

پنداشت خود پیر گشته ، خرقه به دوش انداخت ، ره یافت ، یاوه بافت ...

او با تمام خوشبختی ، ناگاه واژه گون شد ، بی یار و بی دیار...

راهگشای کاروان بشر بود سالیان ، بن بستها گشود ، غبارها از روی آینه ها زدود.

او بعد مرگ یک تنه  جنگید ، بیست قرن ، با فلاسفه ی بعد عصر خود

و اشتباه او تکیه به مردی حریص بود ، مردی حریص چو اسکندر ، که اشتهای غریبی داشت .

بر روی تیغه شمشیر رویا می دید و میغنود و پهنه ی جهان سیرش نمینمود.

درنده ای که تاج از سر درندگان ربود!

آه خداوندا

خسته ام ....

دردیست ، به فرمان علم ، دانش فروختن به جهانخواران .

آوازه ی (( بمب اتم فروش ))

محبوب و شرمگین (( انشتین )) پاسدار بشر ، که هیروشیما را ، با کیمیای علم کرد مبدل به طشتی از خاکستر

آنگاه ماتم گرفت و سوگواری کرد.

و بناپارت کبیر...

(آه امیدوارم بانو دزیره مرابه خاطر اراجیفم راجع به ایشان ببخشایند)

راسل نوشته : ((بناپارت)) اگر که عقلی درست داشت ، مانند ((اسپینوزا)) میرفت زیر شیروانی متروکی در انزوای حجره ی مفلوکی ، آن گاه می سود، می سود ، ذره بین می سود ، تا عمر بگذرد و باز می نهاد چند کتابی به یادگار ، اگر که عقلی درست داشت ...

افسوس

افسوس اگر بینی ((کلئوپاترا)) کمی بزرگتر بودف جهان بهشت برین میشد...

ناپلئون یا اسپینوزا ؟

شمشیر یا قلم ؟
این دو کدام از برای تمدن جان باخته و رنج کشیده اند ؟

شمشیر یا قلم ؟

چه اختلاف بزرگی !

از لحظه ای که تمدن  شروع و آغاز گشته است ، این دو برای کشتن و نابودی آماده بوده اند...

آری هرگاه ، حرفی برای قلم باقی نمی ماند ، شمشیر دنبال کار را خواهد گرفت ، تا کار آنچنان که شاید و باید

فرجام خوش بپذیرد.

باری سخن دراز شد ، از زخمهای کهنه من باز شد ، بگذار بگذریم ((جوجه)) .!

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 19:39  توسط هیچکس |