تبليغاتX
.: روزهای تنهایی :.
یادداشت هایی برای هیچکس
تنها نشسته‌ای
چای می‌نوشی
و کاغذهایی سیاه میکنی.
هيچ‌کس تو را به ياد نمی‌آورد.
اين همه آدم،
روی کهکشان به اين بزرگی
و تو
حتی
آرزوی يکی نبودی!
تب دارم ، حالم خوش نیست .
تنهای تنها توی این خونه .
نمیدانم اگر بیمار نمیشدم تا کی تو نیروگاه میماندم .
و خانه و باز هم خانه .
مکان امن تنهایی من و دیوارهای این خانه که دیر زمانیست همراز من و تنهایی ام شده اند.
نمیدانم چه بگویم.
با اولین قلم حرف "درد " را در دلم نوشته اند.
دردهای من جامه نیستند تا زتن در آورم
دردهای من نگفتنی اند
دردهای من نهفتنی است
دردهای من اگرچه مثل مردم زمانه نیست
ولی استخوان ِ بودنم ، انحنای روح من و شانه های خسته غرور من درد میکند ...
و آه دیوار اتاقم ، تکیه گاه دل شکسته ام است...
کتف گریه های بی بهانه ام و بازوان حس شاعرانه ام ، زخم خورده است...
پس در این میان من از چه حرف بزنم ...
"درد" نام دیگر من است ، پس من چگونه خویشتن را صدا کنم ؟!
چه بگویم آمشب ؟
یا دردها تمام میشوند یا من ، امشب...
حتی درد ساده ی گلویم ، انگار که میخواهد همیشه با من بماند،این درد هم رهایم نمیکند.
هرچه بيشتر دوست بداري بيشتر رنج ميكشي
و هرچه كمتر دوست بداري ، تنهاتری
و اين تنها قانون بيتغيير تبعيدگاه زندگي است.
مثل آونگي مدام ميان عشق و رنج نوسان ميكني
و وقتي آرام بگيري ، در راستاي تنهايي :
مثل بوكسوري كه قوايش تحليل رفته و حالا گوشه ی رينگ زير مشتهاي سنگين حريف به تله افتاده باشد
تنها ضربه ها را تحمل ميكني. ضرباتي از جنس رنج و تنهايي و اندوه.
درست در همين وضعيت است كه شروع ميكني به جمع آوري چيزهايي كه بعدها جزئي از تو ميشوند.
چيزهايي كه ميتوانند براي لحظه ای تو را زير ضربات سنگين مشتها و زخمهاي عميق تسكين دهند:
چند كتاب، چند تكه شعر، چند آهنگ، چند فيلم، چند دفتر دست نوشته ، مشتی خاطره و ...
نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام
و به جاي كدامين غصه تمام رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم ...
به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام
و در جاده ي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم تنها.
در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است
كه حتي دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد ،
"سعید" باز هم تو و یاد تو
اين جا و آن جا
حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده
و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت
اين خنده گاهي بيخ گلويم را آنچنان مي بندد كه به بغض تبديل مي شود .
حس عجيبي است، نه اسمش ر ا غم ميتوانم بگذارم، نه شادي و نه چيز ديگري...
گاهي به تو فكر مي كنم كه درست مثل يه رمان تلخ و دوست داشتني براي هميشه از زندگيم حذفت كرده ام
و گاهي به كساني فكر ميكنم بدون اينكه بدانم هر روز برايم يك غمي را به ارمغان مي آورند...!
ظاهرا" چيزي عوض نشده
جز ته اون چشمام، كه توش فقط يه خورد غم پاشيدن
جز گوشه لبام، كه مهر سكوت روش خورده
جز نوك پاهام، كه ديگه ناي رفتن و ادامه دادن نداره
جز نوك انگشتام، كه ديگه توان نوشتن نداره
مي بيني"سعید" هيچي عوض نشده....!
شايد برايت نگفته باشم که تلخ‌ترين وداع‌های عمرم با تو بود
هيچ کس از تو خبری برای من نمی‌آورد
چرا...
تو گم شده‌ای در شبی تاريک
حتا کلمات هم مات شده‌اند.
دردم دارد پوست جهان را می‌شکافد؛
ديگر در رگ‌هايم تاب نمی‌آورد.
در ظلم و ظلمت کينه‌ای بدخيم منتظرم سعید.
و اين انتظار، احتضاری است طولانی که تمام نمی‌شود انگار، حتا بعد از مرگ . . .
یادم است که میگفتی :
{دوست دارم هميشه به خدایت مهر بورزی، دوست‌اش بداری، ارج‌اش بگزاری.
مبادا چند وقت ديگر او را به جرم آن‌که مانع ارتباط من و تو شد، عتاب کنی .
خدایت مهربان است. مهربان‌ترين خدا برای توست. بگذار خشم بگيرد.
من و تو بايد به آرامی از خشم او بگذريم و روزی، پشت ديواری از فرصت، به هم‌ديگر بپیوندیم...}
دلتنگم سعید ، دلتنگ .
میگریم ، آری میگریم
دلم تنگ است رفیق
تمامِ تن‌ام سوخته بود اگر نبود اشک‌هايم برای تو...
خدايا
در سينه‌ام چيزی سنگينی میکند
من از اين همه غربت و غروب ميترسم
بگذار بروم ...
اگر قرار است کسي تا هميشه‌ی نيامدن برود
بگذار من بروم
ميروم بی‌آنکه حتي نگاهي به پشت سر بياندازم
بي آنکه حتي لحظه اي درنگ کنم
نگران نباش
طوري ميروم که حتي ابرهای خوابزده‌ي باران
گريان نشوند
حتي مراقبم که باد
راه خانه‌ی خاطراتمان را
از رد پاي آه من پيدا نکند
روزگار را چه ديده اي
شايد روزي بفهمند ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 23:16  توسط هیچکس |