تبليغاتX
.: روزهای تنهایی :.
یادداشت هایی برای هیچکس
مریم کوچولو

چرا‌ سرزمينی که تو در آن ساکنی، خاکی است که هرچه می‌سوزد خاکستر نمی‌شود؟
چرا تنها چاره‌ی زنده‌بودن در آن‌جا مردن است؟
و چرا آفتاب‌اش درست همان هنگام غروب می‌کند که آسمان‌اش رنگارنگ‌تر از هميشه است؟
چرا سرنوشت همه‌ به هم تنيده؟
انگار، تنها چيزی که گام‌های ما را به هم پيوند می‌دهد، حلقه‌های زنجير است.
ياد "سعید" ويران‌ام می‌کند.
با اندوه او، به اندوه تو رنگ التيام می‌زنم؛ هرچند حفره‌ی زخم‌هایم شب به شب گودتر می‌شود.
آغازگاهِ اندوه‌های ما به مردابی حقير اما ژرف می‌رسد.
راستی يادم می‌آيد که از داداشی می‌پرسيدی چه کار می‌کنی؟ می‌گفتم می‌نويسم.
کمی فکر می‌کردی و ابروهايت را درهم می‌بردی و می‌گفتی اگر نقاشی بکنی بهتر نيست؟
راست می‌گفتی. راست می‌گويی. با اين بغض که روی گلويم چمباتمه زده، کلمه به چه درد می‌خورد؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 21:4  توسط هیچکس |