![]() |
![]() |
|
| یادداشت هایی برای هیچکس |
|
من آرامم
کلمات مغزم را خورده اند. من ریشه های خواستن را درونم خشکانیده ام. من از بودن متنفرم و از نبودن بیشتر. من از کلمات می ترسم.من از تکرار ها می ترسم. من از زندگی دوباره میترسم. من یک بزدلم چون ازهر چه که می چرخد می ترسم. من از خودم می ترسم از آنجهت که نمی دانم چیستم! من از ابدیت فرار می کنم و از هر چه که بی نهایت است. من جانوری می خواهم که ببلعدم و گوشه ای بریندم. من بشکه ای اسید میخواهم که در آن حل شوم و روحی نباشد برای پرواز! من فقط فضایی می خواهم برای گم شدن برای فراموشی اینکه نمیدانم چههستم . فضایی برای پوچی.فضایی برای محو شدن. من جهنم را با تمام عظمتش در خودم دارم و بهشت را با تمام پوچی اش انفاق کردم! من در برزخ زندگی دست و پا زده ام. من همه«هستی» ام با تمام پوچی ام. شاید یک عروسکم. یک عروسک بد بخت خیمه شب بازی. من پرده ای از یک نمایش مسخره و هولناکم. سقوط می کنم و این را می دانم.سقوطی به ناکجا. سقوطت را می بینم و به تو میخندم از آن جهت که می خواهی نجاتت دهم! می خندم به این که نمی دانی هیچ چیز واقعی نیست. اینجا فقط صحنه یک نمایش هولناک است. من فقط سیاهی لشکری از این نمایش هولناکم. به خودم می خندم! به نقشی که ناگزیر بر گردنم نهادند:من اشرف مخلوقاتم! منجانشین خداوندم! من از دماغ فیل افتادم! من گه بزرگی هستم... من هستی ام با تمام پوچی ام من جهنم را درونم دارم. من بهشت را... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 18:4 توسط هیچکس |
|
|
خدایا ! مگرتو...از من چه دیدی جز... خوبی های مکرر که شمشیر را از رو بستی و از من دلخسته رو میگردانی مگو که وهم بود داستان زندگی و عشق من ساحل که وهم نیست .... انتظار در زیر باران که وهم نیست دویدن من و رمیدن تو که وهم نیست حال ... تابستان ، گرما و شرجی خداوندا ، ای زیباترین گل مزرعه آفتابگردان رویاهایم بی تو عقربه های ساعت نمی پرد... می خزد کند میگذرد همه چیز ... و همه کس و من برای هیچ چیز دیگر عجله ای ندارم جز ، مردن ... که آن هم بدانم خدایی که شمشیر را برایم از رو بست ، آیا به سوگ من خواهد نشست...؟! |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 0:19 توسط هیچکس |
|
|
همه شاعرها گفته اند و جاهایی خوانده ام که سحرها نسیم خبر و بویی می آورد که خیلی ها به آن دلبسته اند. من هرشب تا صبح بیدارم اما بو وخبری که میگویند را حس نکرده ام . میدانم دیگران اشتباه نمیکنند ، من بیمارم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 4:12 توسط هیچکس |
|
|
باز هم اومدم انگار خیلی وقته اینطرف پیدام نشده . حالا که اومدم میخوام حرف بزنم. بگم از حرفای نگفته از کارای نکرده از شب آغاز هجرت تو از شب در خودشکستنم شب بی رحم رفتن تو شب از پا نشستن من آه چه بگویم؟... انگار حس نوشتن و شاعریتم رو اگه بشه اسمشو شاعری گذاشت دارم از دست میدم...! چه خیال .... چه خوف .... چه عذاب ... ادامه میدم ، اینجـــا مال خودمه . میگم میگم میگم میگم که یک چیز تو این دنیا هست که جای هیچ سوالی نداره .... ازم نپرس چرا یا چی ؟ گله ای نیست ... بازنده نداره این مسابقه میفهمی ؟ اشک دارد و دلتنگی و انتظــار ... چی بگم ؟! آنقدر ننوشتم که نوشتن یادم رفته ... عادت کردم به سکوت دستم اما چرا سکوت میکند ؟ این روزها اگر باد هم نیاید من سر "شهرنمایش" را پیاده گز میکنم تا خانه من هنوز شعرهایم را برای خودم زمزمه میکنم و ساحل هتل هرمز یادم میندازد "با تو رفتن- بی تو بازآمدن" را بلند بخوانم، بلند بخوانم برای خودم . حالا دیگر اگر باد نیاید هم مهم نیست ،ماه برای دلتنگی ام بس است و آسمان روز. چه فرق میکند یادم بیاید خاطره "ساحل و دریا" را. دیگر هیچ کس مثل تو دور نیست و هیچکس مثل من بی خیال ... نه حالا اگر باد هم نیاید دیگر مهم نیست . حتی اگر قایق کوچکم غرق شود ، مهم نیست ، هیچ چیز تکرار نمیشود. تو نیستی و مثل تو هیچکس نیست که بدانم خوبم ، نه باد دیگر مهم نیست که بوزد ، من خدا را جور دیگری یافته ام ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 1:29 توسط هیچکس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای شمع آهسته بسوز
که شب دراز است هنوز ای اشک آهسته بريز که غم زياد است هنوز |
| پیوندها |
|
من در محل کارم |
|
RSS
|