![]() |
![]() |
|
| یادداشت هایی برای هیچکس |
|
در آستانه فصلی گرم و سبز من فکر میکنم هرگز نبوده قلب من اینگونه سرد و تنها ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 6:27 توسط هیچکس |
|
|
تنهــــا که می آمدم ، چشمان خیسم را به تاریکی شــــب گشودم و اکنـــون... شب است و تنهــــایی و چشمــــانی خیس... گویا از همان نخست می دانستم که در شب ، باید گریست... می دانستم که برای آمدن باید گریست و می دانستم که برای بودن باید گریست.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 3:5 توسط هیچکس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای شمع آهسته بسوز
که شب دراز است هنوز ای اشک آهسته بريز که غم زياد است هنوز |
| پیوندها |
|
من در محل کارم |
|
RSS
|