![]() |
![]() |
|
| یادداشت هایی برای هیچکس |
|
امروز باز هم یزدم
دلم میخواد بنویسم ... از چی ؟ از کی ؟ نیمدونم ! .... از دل ؟ از تنها ؟ یا از هیچکس ؟ اونم نمیدونم ! فقط بنویسم ... فکر کردن خستم کرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچکس درست نمی دونه مرز بین دلشادی و درد کجاست !خدایا بعضی وفتا انقدر به من شادی می بخشی که به گریه در میام ، و انقدر رنجم میدی که به خنده می افتم ! ...... دلم برای اون گریه ها تنگ شده .....! هنگامی که در شهری عظیم ، بیگانه هستم ، دوست دارم در اتاق های گوناگون بخوابم ، در مکان های گوناگون غذا بخورم ، در خیابان های نا شناخته قدم بزنم ، و گذر مردمان نا شناخته را نظاره کنم . مسافر تنها بودن را دوست دارم . مسافر تنها بودن را دوست دارم .... مسافر تنها بودن را دوست دارم .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 23:42 توسط هیچکس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای شمع آهسته بسوز
که شب دراز است هنوز ای اشک آهسته بريز که غم زياد است هنوز |
| پیوندها |
|
من در محل کارم |
|
RSS
|