![]() |
![]() |
|
| یادداشت هایی برای هیچکس |
|
به من نگاه كن همـــه ام را . . .
نگاه كن درست به چشمهايم كه چگونه به انتظار حرفهايت نشسته اند ..
فرصت كم است سكوت تكه تكه ام ميكند بيزارم از هر چه نا تمام .............. ادامـه را تمـــــــام را برايم بگو ...
اين حرفهاي پنهان مانده در گلو اين نقطه هاي سرگرداني اين احساس مرگ زاي تنهايي اين ترديدهاي لعنتي را بر شاخسار نيستي بايد بياويزيم ...
نيستيم هنوز راست ، بدان گونه كه هستيم ... تمام ات را در كلمه اي بگذار و در من روانه كن
بسيار ت ا ر ی ك م . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 18:31 توسط هیچکس |
|
|
به تـــــو فكر ميكنم
مثل دردي در گلـــــو كه به كلام نمي آيد ...
قلم خسته ام اندوه مرا بروي كاغذ مي ريزد در حالي كه آهسته آهسته قلبــــم را ميخورد ...
در تغيير و تبديل سالها رنگي نيست و نه هيچ زيبايي پايدار در اين جهان براي من ...
به كلمات كوچك بدل ميشوم تا تــــو مرا تلفــظ كني و ايـن تنها كاري ست كه از دستان ســــرد و خستــــه ام بر مي آيد ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 22:20 توسط هیچکس |
|
|
مي خواهم امشب تو را نيز از دفترم خط بزنم چه سود از ترانه اي که حقيقت پيش رويش نيست !
از سوختن بي صدا مي ترسم از شعر هايم نيز !
تو را خط مي زنم تا آسمـــاني که ديگر نيست ........
افسوس که ثانيه هاي انتظــــار در پس لحظه هاي خالي به شمارش دردها می ماند ... پيوسته... بي پايان ...
و باز تنهايي را خواهم ســوخــت...
پوسيدن در اين زمين خاموش ميان مردماني دروغ با بوي تعفن ِ جاري در فضا که پيوسته بي ذره ای تقدير و بلوغ نفس میکشند... زير قابي از ماه بي پروا عرق ميکنند... می نویسند از عشــق ، امــــا افســـوس ...
فرياد ساده اي از دوست... چيزي در من فرو مي ريزد لغزشي در دل چشم هايي خيس لمس مشتي بر ديوار جاي لبخندي بر دست آه اگر بـــــــاران ببارد ...
ديگر چيزي نمي شنوم........ صداي خورد شدنم گوشهایم را كر كرده ساعتم سكته كرده ساعت سراب است... بايد بخوابيم تا کسي بيدارمان کند تا بدانيم هر چه ديديم همه خواب است تقدير بر اين بود که بي صدا در ميان رازهايمان بشکنيم ... زخم هاي من اينبار در آيينه رخنه مي کنند به وقت هميشه و هيچ ...
چيزي در من فرو مي ريزد شبيه همان صداي ويراني که امروز اتفاق افتاد ... امشب آنقدر تو نيستي که به ديوار روبرو ميگويم تو !
امروز روز طلوع خورشيد است ......... خسته تر ... تنها تر ... نشسته ام ، با جامه سپيد عرياني نقش اميدهاي کاغذي بر خاک ميکشم به آسمـــان نميرسد دستم تا واژه هاي تاريک نيستي بر خاک بنشانم و از فضاي مبهم ديروز ، خاطرات ماسيده در گيج گاهم را آرام کنم دور ميشوم ... دورتر از هرآنچه که فکرش را بکني... آنجا که رؤيا خود نيمه تاريکي از خوشبختي ست ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 3:13 توسط هیچکس |
|
|
امروز روز والنتاین بود... من مثل ۲۲روز والنتین گذشته بازم تنها بودم... تنها... یادمه یه زمانی مجنون بودم ... مجنون یه لیلی کاغذی ... که با یه نسیم ناگهان پر زدو رفت ... یادمه یه روز ليلی گفت: «چی با خودت آوردی؟» بگذریم...امروز(( روز والنتاين)) از سر کار که داشتم میومدم، به مغازه کتابفروشی رفتم و یه نفرودیدم که گفت: «من يه کارت میخوام که روش نوشته باشه: فقط و فقط تو رو دوست دارم.» فروشنده نشونش داد. اونم گفت: «لطفا شونزده تا از اين بدين!»
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 22:25 توسط هیچکس |
|
|
نفهمیدم چه جوری سوار سرویس شدم، چه جوری از نیروگاه به خانه رسیدم، و چه جوری از پلهها بالا رفتم. وقتی شامپاین را روی میز میگذاشتم، تلفن داشت زنگ میزد. یادم افتاد كه به چراغهای بالکن توجه نكردم كه ببینم خاموش است یا روشن. اصلاً گور پدرش. تلفن باز زنگ زد. خرت و پرتهام را روی میز گذاشتم و گوشی را برداشتم. مامان بود: «الو، مرتضی!»
«جانم مامان. سلام.» «ما احتمالا دیرتر بیایم» همین جور كه با مامان حرف میزدم سعی كردم در شامپاین را باز كنم. سیم دور چوبپنبه را پیچاندم، پیچاندم، پیچاندم. صدا پیچید و چوب پنبه خورد به سقف و برگشت. مامان گفت: «توپ در میكنند؟» شامپاین كف كرد و روی میز راه افتاد. گفتم: «oh i'm crazy» مامان گفت: «چی شد؟» «هیچی.» «چكار میكنی؟ چرا جواب نمیدهی؟» «چی پرسیدی؟» «هیچی. گفتم یه کم دیرتر میایم.» «مرسی مامان. این چوب پنبه خورد به سقف، این هم كف كرده آمده بالا، حالا روی میزم...» و نتوانستم جلو خندهام را بگیرم. ریسه رفتم. مامان گفت: «چی؟» و لحظاتی ساكت ماند. من همچنان قهقهه میزدم و نمیتوانستم حرف بزنم. مامان گفت: «به چی میخندی، مادر؟ تعریف كن ببینم.» «واسهی خودم جشن گرفتهام.فردا روز والنتینه،با عشقم هستم » و باز خندیدم. «كار خوبی كردی.(با تمسخر)» «جای شما خالی.» و نتوانستم حرفم را تمام کنم. خنده امان نمیداد؛ مثل شامپاین کف میکرد و از گلوگاه شیشه بالا میخزید، روی میز پخش میشد، و از یک طرف میچکید روی زمین. نمیدانم چرا تمام نمیشد. «مهمان داری؟» «نه، مامان.» و باز ریسه رفتم. كلی حرف زدیم و خندیدیم. وقتی گوشی را گذاشتم، داشتم گریه میكردم. یك جام شامپاین ریختم و رفتم كنار پنجره. بادی شروع به وزیدن كرده بود، و من دلم میخواست تا ابدیت گریه كنم، ساكت كنار پنجره بایستم، به زمزمه تلخ باد گوش بسپارم و شب به پایان نرسد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 22:51 توسط هیچکس |
|
|
خسته ام. همين حالا از سر کار آمدهام پای کامپيوتر، میدانی؟
تنهایی مثل ته كفش میماند؛ یكباره نگاه میكنی میبینی سوراخ شده. یكباره میفهمی كه یك چیزی دیگر نیست. اخم کردم... اما امتيازهام مال تو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 7:34 توسط هیچکس |
|
|
اصلا چرا سهم من فقط صدا و کلمه است؟ من دنبال کلمه میدوم، و کلمه از من میگريزد. ته ذهنم يک عالمه کلمه هست که براش معنايی ندارم، توی اين صفحهی سفيد هی مینويسم، و هی پاک میکنم. چرا نمیتوانم با دو يا سه کلمه تنهایی را تعريف کنم؟ فقط با کلمههای کوچک حس عميقم را مینويسم چون میخواهم حرف بزنم و تو بودنم را ببينی، همين. میخواهم فرياد بکشم که توی يک کوچهی باريکم اما چشمهام بسته است، میخواهم پيدا شوم، میخواهم پيدا کنم، پيش میروم، زمين میخورم، زخمی میشوم، بر میخيزم، و میخوانم:
میدانم که میآيی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 17:20 توسط هیچکس |
|
|
پارسال همين روزها همين حال را داشتم، فکر میکنم خستهام. کار مداوم و خستگی کار دارد مرا میکشد. راهی ندارم. شکايتی هم ندارم، فقط بعضی شبها از خستگی نمیتوانم بنويسم. پر از حس نوشتنم اما نمیکشم. توی دلم گريه میکنم. من سردم است |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 0:5 توسط هیچکس |
|
|
میشود سلانه گذشتنت را ديد میشود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 3:3 توسط هیچکس |
|
|
غريب است!
مداد سياهی میدهند دستت و میگويند: بنويس. و تو مینويسی، س مثل سعید ، ن مثل نانوا ، د مثل دکتر ، گ مثل گرگ ، ی مثل... و خط فاصله حتما بايد قرمز باشد، چرا که اينجوری قشنگتر است و بعدها میفهمی که هيچ فاصلهای قرمز نيست و اصلا همهی فاصلهها سياهند... سياه، سياه...
درد اما هست در بيست وسه سالگی. زير آوار تنهايی ماندن، برخاستن، خاک خود را تکاندن و اين بار از "زندگی" گفتن. خيلی قشنگ است زندگی بر صفحهی کاغذ. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 1:56 توسط هیچکس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای شمع آهسته بسوز
که شب دراز است هنوز ای اشک آهسته بريز که غم زياد است هنوز |
| پیوندها |
|
من در محل کارم |
|
RSS
|