![]() |
![]() |
|
| یادداشت هایی برای هیچکس |
|
ترکام مکن
بايد فراموش کرد هرچه را فراموشی پذيرد هرچه را که گذشته است. بايد فراموش کرد روزگار بدفهمیها را و عمری را که تباه کرديم برای اينکه يادبگيريم که چگونه اين لحظهها را فراموش کنيم لحظههايی که با ضربهی «چرا»ها گاه، قلب خوشبختی را آماج میگيرند. ترکام مکن ترکام مکن ترکام مکن ترکام مکن
بيشترين گندم را آوردهاند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 23:34 توسط هیچکس |
|
|
هر کس به اتاق من میآيد، چيزی جا میگذارد: شميم عطری، شاخهی چتری، مدادی، شالی يا شکسته حالی. اما تو يادم رفت بگويمات که وقتی رفتی، تمام تو اينجا جا ماند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 4:32 توسط هیچکس |
|
|
پايانِ روز است؛ يک روز زودگذر. خستهام. شانههام دستهای تو را کم دارد و دستهام گيسوانات. ماههاست لبهام از گونههات دور است؛ چشمهام آينههايی تهی شده و صدای تو در کوچه پس کوچههای گوشام گم و گور است. نشستهام و صدای موسيقی را بلند کردهام. هر ترانه مرا به تو میبَرد. هر عاشقانه چاقويی است بر روی گوشتِ خاطرهات؛ میبُرد تا استخوانام. فارسی، عربی، فرانسه، انگليسی؛ کلمهی عشق بوی تو میدهد بانوی کوچکِ من! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 13:54 توسط هیچکس |
|
|
آخرين ناهاری را که باهم خورديم يادت هست مریم؟ يادت هست چقدر مامان را دو در میکرديم يا با شلوغبازی و سينهزنی راضیاش میکرديم برای يک دست کلهپاچه «بره تودلی» يا پيتزای «چشمک»؟ يادت هست آن روز پاييز که من و تو از خواب بيدار شديم و سر سفرهی صبحانه، تا چشم مامان را دور ديديم، تصميم گرفتيم که آن روز نه تو بروی مدرسه و نه من بروم دانشگاه و سرخود تعطيلِ رسمی اعلام کنيم؟ و بعد که دو دکل نفت، به جای شاخ، روی سر مامان سبز شد، خانه را روی سرمان گذاشتيم و اين قدر خنديديم و همه رختخوابها را ريختيم وسط اتاق و بالشها را به هوا پرتاب کرديم و پرهاش را بر باد داديم که مامان رضايت داد زندگیاش به هم نريزد، ولو به قيمت مدرسه نرفتنِ من و تو و عقبماندهگی ما از قافلهی تمدن و دانش؟ يادت هست مامان چقدر سر تو و من را کلاه میگذاشت و به زور میبردمان فروشگاهِ رفاه و کلی خريد میکرد و قربون صدقهی ما میرفت تا از ما به عنوان فرقون استفاده کند؟ و من و تو چقدر غر میزديم و میخنديديم و به سرنوشت کارگری روشنفکران مملکت لعنت میفرستاديم؟ مریم میخواهی برايت بنويسم روز روز همهی آن شادیهای بیبهانه را که رفت و يک سايهی اميد تنها را به جای خود گذاشت؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 19:15 توسط هیچکس |
|
|
دوستات نداشتم اگر قلبام از آهن نبود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 22:54 توسط هیچکس |
|
|
ظاهرا" چيزي عوض نشده
جز ته اون چشمام، كه توش فقط يه خورد غم پاشيدن جز گوشه لبام، كه مهر سكوت روش خورده جز نوك پاهام، كه ديگه ناي رفتن و ادامه دادن نداره جز نوك انگشتام، كه ديگه توان نوشتن نداره مي بيني هيچي عوض نشده....!
اين چند روزه اصلا حس و حال هيچ كاري رو نداشتم، بشدت بي حوصله بودم، حس نوشتنم بشدت كم شده و الان هم نميدونم اينجا چيه كار مي كنم. كلی سنددارم كه بايد رسیدگی، كلي كارهاي متفرقه دارم كه بايد تمام كنم ولي حسش نيست....! شبهاي بلند پاييز وقت خوبي براي شعر خوانيست، حالا يا تو بخون براي من، يا من ميخونم براي تو، فرقي نمي كنه... مهم اينكه كه از شبهاي بلند پاييز بهترين استفاده رو كنيم، ولي هيچوقت نشد كه نه اون براي من شعر بخونه و نه من براي او...! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 14:45 توسط هیچکس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای شمع آهسته بسوز
که شب دراز است هنوز ای اشک آهسته بريز که غم زياد است هنوز |
| پیوندها |
|
من در محل کارم |
|
RSS
|