![]() |
![]() |
|
| یادداشت هایی برای هیچکس |
|
دانشجو بودم...از سربازی معاف ...بعد از تحصیل تعهد دادم به شرکت نفت برای 12 سال کار بعد از تحصیل.. یه سعید بود ،آخر صداقت ...یه شیدا داشتم که عاشقش بودم ...اونم همینطور((البته من اشتباه میکردم))و همه چیز چیز عالی و رویایی پیش میرفت ((خیلی خوب)).... اما خیلی خوب خیلی زود تبدیل میشه به خیلی بد... خیلی زود.....هیچکس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچوقت سر در نیاوردم که خیلی خوب چقدر زود تبدیل میشه به خیلی بد... آفتاب تبدیل شد به سایه به بارون خیلی زود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 7:13 توسط هیچکس |
|
|
از بی دوستی خستهام... دلم دوست میخواهد، يک دوست مهربان که بشود همهی رازها را با او گفت ... بشود همهی دردها را پيشش برد و اگر درمانی هم نداند لااقل سنگ صبور نالههايم شود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 8:11 توسط هیچکس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای شمع آهسته بسوز
که شب دراز است هنوز ای اشک آهسته بريز که غم زياد است هنوز |
| پیوندها |
|
من در محل کارم |
|
RSS
|