تبليغاتX
.: روزهای تنهایی :.
یادداشت هایی برای هیچکس

دانشجو بودم...از سربازی معاف ...بعد از تحصیل تعهد دادم به شرکت نفت برای 12 سال کار بعد از تحصیل..

یه سعید بود ،آخر صداقت  ...یه شیدا داشتم که عاشقش بودم ...اونم همینطور((البته من اشتباه میکردم))و همه چیز چیز عالی و رویایی پیش میرفت ((خیلی خوب))....

اما  

خیلی خوب خیلی زود تبدیل میشه به خیلی بد...

خیلی زود.....هیچکس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچوقت  سر در نیاوردم  که خیلی خوب چقدر زود تبدیل میشه  به خیلی بد...

آفتاب تبدیل شد به سایه به بارون
شور و عشق تبدیل شد به غم به درد
ترنم نوشته های دل انگیز عاشقانه ام جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز....

خیلی زود
با تا ابد شروع شد و ابد تبدیل شد به گاهی به هیچوقت....
و ((مرا دوست داشته باش))تبدیل شد به جایی در قلبت برای من در نظر بگیر ...
خیلی زود.....
اگه هیچکس به تو نگفته باشه  حالا دیگر باید بدانی که خیلی خوب خیلی زود تبدیل میشه به خیلی بد ...
خیلی زود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 7:13  توسط هیچکس | 

از بی دوستی خسته‌ام... دلم دوست می‌خواهد، يک دوست مهربان که بشود همه‌ی رازها را با او گفت ... بشود همه‌ی دردها را پيشش برد و اگر درمانی هم نداند لااقل سنگ صبور ناله‌هايم شود.
به خودم امشب می‌گفتم که از ناله کردن هم خسته شده‌ام، يا دردها تمام می‌شوند و يا من تمام می‌شوم. آخر اين همه اتفاق در اين مدت کوتاه هر که باشد را از پا در می‌آورد. حتی درد ساده‌ی گوشم انگار که می‌خواهد هميشه با من بماند ... اين درد هم رهايم نمی‌کند.
يکی می‌گفت شايد همه‌ی اين‌ها آزمايش است ... خدا جان! من قبول می‌کنم که در آزمايش‌ات رد شده‌ام، می‌خواهی اعتراف کنم؟ اعتراف می‌کنم ... اگر همه‌ی اين ماجراها برای آزمايش و امتحان است، قبول! من رد! من مردود! دست از سرم بردار...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 8:11  توسط هیچکس |