تبليغاتX
.: روزهای تنهایی :.
یادداشت هایی برای هیچکس

امشب ،

من: تنها، غمگین، پربسته و دلتنگ زدنیای پرکین،

بی یار ،خسته، در ذهن خاطرات تلخ گذشته و با هم بودنها...
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد

رفته ای اینک اما  آیا بازمی گردی؟
چه تمنای محالی دارم خنده ام میگیرد..
چه شبی است و چه روزی بود افسوس...
در میان من و تو فاصله هاست..


یادت هست چقدر از خوشبختی با من صحبت میکردی ؟
او رفت و دیگر هیچوقت بر نگشت...ما لحظه ها را برای رسیدن به خوشبختی طی میکردیم ولی افسوس ندانستیم که همان لحظه ها دوران خوشبختی ما بود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 20:23  توسط هیچکس | 
 

اینک در جاده سرنوشت خود تنها می نشینم

و چشم به راه پر پیچ وخم تقدیر دست به آسمان بلند میکنم

و زمزمه کنان فریاد میزنم: تنهای تنها مرا دریابید!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 9:6  توسط هیچکس | 

بنام آنكه در تنهايي وغربت تنها آشنايي است كه همراز مي ماند... 
از انچه بر ما گذشت تو را چيزي نمي گويم.. ولي افسوس بر ان زماني كه چه اميدها كاشتيم و چون زمان چيدن گلشن فرا رسيد.... آن گل نشده پرپر شد.. ما گل اميد به وصال را كاشتيم اما دست خزان آن را پرپر كرد... درد هاي من جامه نيستند تا ز تن در اورم ...درد هاي من نگفتني اند ...درد هاي من نهفتني است ....درد هاي من اگر چه مثل مردم زمانه نيست.. ولي استخوان بودنم لحظه هاي تازه سرودنمم درد مي كند انحناي روح من شانه هاي خسته غرور من تكيه گاه دل شكسته ام است... كتف گريه هاي بي بهانه ام وبازوانم حس شاعرانه ام زخم خورده است...
اولين قلم حرف درد را در دلم نوشته اند پس در اين ميان من از چه حرف بزنم درد نام ديگر من است پس من چگونه خويشتن را صدا كنم......

اينو واسه اين نوشتم که بهتون بگم اينی که نوشتم خود خودمم..نه يه کم بيشتر نه يکم کمتر.....

همگی شاد باشيد و سربلند....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 12:4  توسط هیچکس | 

نمیدونم چی بگم

بعضي وقتها که حرفي براي گفتن نيست ... بهتره ادم سکوت کنه ... هر چي به در و ديوار بزني که چيزي بگي ... بدتر گند مي زني ... خراب مي کني ... پس بهتره که خفه شي ...

عجب زندگییه دلم هوای سعیدو کرده 

سهم ما از زندگی خزان نفرين شده ايست

که هر از گاهی ، عزيزترين ها را از ما ميگيرد

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 4:38  توسط هیچکس | 
 يکی بهت ميگه دوست داره ولی ازت متنفره، يکی هيچ وقت نميگه دوست داره ولی عاشقته. يکی هميشه در کنارته ولی اگه هم نباشه چيزی رو از دست نميدی، يکی پيشت نيست ولی اگه وجودش ( حتی دور از تو ) نباشه نابود ميشی.

کاشکی ميشد قدر لحظه لحظه با هم بودن قلبها رو دونست

قدر نزديکی دلها و احساسها...


خيلي بده كه هيچ حرفي واسه گفتن نباشه اما حس نوشتن باشه. درد من اينروزا همينه. مردم از بس چرت و پرت گفتم

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت 7:52  توسط هیچکس | 

من نه شاعرم... نه عاشق....
اما قلبم لبريز از مهر است....

نه جادو می دانم.... نه جاذبه.....
اما  زيادم....
من کم نيستم...
تو در آتش حسد می سوزی.....
من با صاعقه های تو تطهير می شوم.....
تو چون سپند از جا می جهی....
من در شط مذاب جاری کلام گاه و بی گاه تو  تا مغز استخوان ام پاک می شود

تو تمام شده ای....
مردانگی را چوب حراج زدی....
هه! کلاهت را از سر برج ميلاد بر دار

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 2:35  توسط هیچکس |