تبليغاتX
.: روزهای تنهایی :.
یادداشت هایی برای هیچکس

امشب ،

من: تنها، غمگین، پربسته و دلتنگ زدنیای پرکین،

بی یار ،خسته، در ذهن خاطرات تلخ گذشته و با هم بودنها...
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد

رفته ای اینک اما  آیا بازمی گردی؟
چه تمنای محالی دارم خنده ام میگیرد..
چه شبی است و چه روزی بود افسوس...
در میان من و تو فاصله هاست..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 0:25  توسط هیچکس | 

سعیدجون یادت به خیر

من به درماندگی مانند صخره و سنگ

 من به اوارگی مانند ابر و نسیم

 من به سرگردانی و پریشانی  آهوی دشت
من به تنهایی خود میمانم
من در این شب که به اندازه حسرتزدگی بلند است دوست رفته ام را به خاطر می اورم
توتماشا کن سعید زمستانی دیگر پاورچین پاورچین از دل تاریکیها گذشت
حالا نه تابستانی،  نه بهاری و نه دیگر یاری حیف اما من دور از تو میپوسم
غمم از وحشت پوسیدن نیست. غمم از زندگی کردن بدون تو در این روزهای پر درد است
پیمان بسته بودیم تا همیشه... اما جه زود رسید ...

عهد بسته بودیم تا همیشه باهم باشیم  حتی اگر...

اما......

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1384ساعت 15:16  توسط هیچکس | 
راستش دوستم سعید هم فروردین بود که رفت....

رفت.............

رفت و مرتضی دیگر هیچ وقت بهار را از پشت پنجره به نظاره نمی نشیند...

صد افسوس بی تو بهار پر از ایه های تنهاییست...

بندر امروز بارونی بود و من بی تو تنها....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1384ساعت 0:22  توسط هیچکس | 

چه بگویم وقتی دیگر نوشتن هم تسکینی نیست... 

دردم را با که در میان بگذارم ؟

مرحم زخمم را از که بخواهم ؟

از کدام چاه بر دل آتش گرفته ام آبی فرو بریزم؟
به کدام آغوش، کدام جان پناه ،کدام سایه بان پناه ببرم؟
با کدام دوست از غصه هایم سخن بگویم؟
به دستم زنجیر ،به پایم زنجیر، به گردنم زنجیر...
گرداگرد انسانهایی بیمارم...

 از هزاران زنجیر بدترند..

.درد میدان دار هر میدان و شفا در زنجیر ...
آه دلم برای خودم میسوزد....
خداوندا مگر میشود!؟

این همه غم ؟

این همه زنجیر؟!


امروز روز خوبی نداشتم

روز اول عید تو تنهایی....

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1384ساعت 14:13  توسط هیچکس |